|
حضرت علی (ع) فرمودند که : پیامبر به من امر فرمودند : بعد از وفات من هفت مشک آب از فلان چاه بیاور و مرا با آن غسل بده وقتی تمام شد به هر کس که در خانه بود بگو از خانه بیرون رود . آنگاه دهان خود را بر دهان من بگذار و از من سوال کن از آنچه تا روز قیامت اتفاق خواهد افتاد . حضرت علی (ع) می فرمایند : من فرمایش پیامبر (ص) را عمل کردم و هیچ حق یا باطلی تا روز قیامت اتفاق نمی افتد مگر این که من به آن علم دارم .
هر علمی که مورد تایید و امضا ء عقل نباشد گمراهی و ضلالت است .
در حدیثی طولانی دیگری آمده است که : ابو البختری بعد از این که سخنی با علی (ع) در اثبات نبوت گفت با شمشیر به حضرت حمله کرد و دید گویا کوها می آیند تا بر سرش بیفتند و زمین شکافته شده تا او را فرو برد . موجهای در یا ها به جانب او می آیند تا غرقش کنند و آسمان فرود می آید تا بر سر او بیفتد . پس از این مشاهده این عجایب شمشیرش افتاد و غش کرد و روی زمین افتادو .....
در زمان امام علی (ع) آبفرات در کوفه زیاد شد به حدی که مردم نگران غرق شدن بودند . لذا خدمت امام رسیدند و تقاضای کمک کردند . حضرت به کنار فرات آمد و دو رکعت نماز خواند و بعد با چوبی که در دست داشت به آب زد و آب فرو نشست در حدی که ماهی ها دیده شدند . همه ماهی ها به حضرت سلام کردند به طوری که همه شنیدند . اما جری ومار ماهی سلام نکردند . علت این حرکت مار ماهی و جری را از علی (ع) پرسیدند . حضرت فرمود : خداوند ماهی حلال و پاک را به سخن آورد تا به من سلام کنند نه موجودات حرام و پلید را .
خالد بن ولید از حضرت علی (ع) کینه به دل داشت . روزی حضرت علی (ع) به صحرا تشریف برد ه بودند
خالد بن ولید حضرت را دید و میله ای آهنین را که در دست او بود بلند کرد تا بر سر مبارک حضرت فرود آورد . امیر المومنین متوجه شدند و عمود را از دست او گرفت و به گردنش انداخت و خم کرد . میله مانند یک قلاده به گردن خالد ماند . خالد نزد ابو بکر رفت و هر چه تلاش کردند که قلاده را از گردن خالد خارج کنند نشد . آهنگری را احضار کردند و او گفت: خالد را باید در کوره گذاشت و اگر چنین کنید خالد کباب می شود . لذا خیلی نگران و مضطرب شدند و چونچاره ای ندیدند نزد امیر المومنین رفتند و با تضرع و زاری التماس نمودند تا آن حضرت با دو انگشت مبارکشان آن میله را از گردن خالد ملعون باز کردند و السلام از حضرت باقر (ع) از امیر المومنین (ع) در حدیث نازل شدن ان حضرت به براثا ( مسجدی است در کنار بغداد ) روایت شده است که : حضرت در جایی تشریف بردند و فرمود : اینجا را بکنید و پایش را به آن نقطه از زمین کوبید و چشمه جوشانی ظاهر شد و کم کم چاله پر از آب شد و سپس فرمود : این چشمه مریم است که برای من جاری شده است .
و السلام در لشکر امام علی (ع) مردی بنام عنبرا بود که برای معاویه جاسوسی می کرد و اخبار لشکر علی (ع) را به او می رساند . او را گرفتند و نزد علی (ع) آوردند . حضرت از او پرسید : چه باعث شد تو این کار را بکنی؟
آن جاسوس منکر شد و گفت :من این کار را نکرده ام . حضرت فرمود : به خداوند قسم می خوری که این کار را نکرده ای ؟ گفت : آری و بلا فاصله قسم خورد . حضرت فرمود : اگر به دروغ قسم خورده باشی خداوند تو را کور کند . کمتر از یک هفته نگذشته بود که کور شد و دستش را می گرفتند و در کوچه ها راه می بردند . بکاربن کردم از حضرت صادق (ع) روایت کرده که فرمود : مردی با جویر یه بن مسهر در باره اسب ماده ای مرافعه و مخاصمه کرد و هر دو مدعی مالکیت بودند . امیر المومنین (ع) فرمود : هیچ یک از شما شاهد دارد ؟ گفتند : نه : یا امیر المومنین ! بدون شاهد اسب را بدهم ؟ حضرت فرمود : به خدا قسم من به حال تو از خودت دانا ترم . آیا آن کاری که در زمان جاهلیت ننگین کردی فراموش کرده ای ؟ و او را به آن عمل خبر داد .
اصبغ بن نباته از امام علی (ع)روایت کرده که فرمود : بعد از صد و پنجاه سال فرمانروایان کافر و روئسای فاسق بر شما مسلط می شوند تجار زیاد مشوند و سود ها کم میشود . ربا فاش و علنی می شود زنا زادگان فراوان می شوند شوره زار ها معمور مشود و کارهای معروف و خوب . بد شناخته می شود . زنها به زنها و مرد ها به مرد ها اکتفا می کنند . ( کلام مدیر : دوستان منظور امام همهن هم جنس بازی می باشد . )
ابراهیم بن ابی البلاد از بعضی از اصحابش نقل کرده که : در زمان حضرت علی (ع) زن صالح امینی
بود که به او ام قیان می گفتند . مردی از اصحاب امام علی او را دید و سلام کرد و دید که او غمگین است پرسید : چرا تو غمناک هستی ؟ گفت : کنیزی داشتم که از دنیا رفت و او را دفن کردم و زمین دو مرتبه او را بیرون انداخت .آن مرد گفت : پس من خدمت علی (ع) رسیدم و قصه را به او خبر دادم . فرمود: زمین یهودی و نصرانی (مسیحی ) می پذیرد . چه شده که او نپذیرفته است. مگر اینکه به عذاب خدا دچار شده باشد ؟ آنگاه فرمود : آگاه باشید اگر خاکیاز قبر مردمسلمانی بگیرند و بر قبر او بریزند . قرار می گیرد و زمین او را می پذیرد . من نزد ام قیان رفتم و پرسیدم رفتار آن زن چگونه بود ؟ گفت : سخت به مردان علاقه داشت و همیشه بچه دار میشد و بچه را در تنور می افکند . و السلام از جابر بن یزید جعفی از حضرت باقر (ع) روایت شده است که فرمود :
عمر مردی را به یکی از شهرستانهای شهم فرستاد و آن جا را فتح کرد و مردم آن جا مسلمان شدند . مسجدی برای آنها ساخت و خراب شد . باز ساخت . خراب شد باز ساخت و باز هم خراب شد . مطلب را برای عمر نوشت عمر چون نامه را خواند از اصحاب پیامبر (ص) پرسید : شما راجع به این موضوع اطلاعی ندارید ؟ گفتند : نه . فرستاد از علی (ع) بپرسند . علی (ع) فرمود اینجا پیامبری بوده که قومش او را کشته اند و در این مکان دفن کرده اند و او به خون خود آلوده است . به سرورت بگو آن جا را بشکافد او را تر و تازه خواهد یافت . پس بر او نماز بخواند و در فلان جا دفنش کند و آن گاه مسجد را بنا کند که سر پا می ایستد و مسجد را ساخت و دیگر خراب نشد . و السلام از کلام آن حضرت است که وقتی خوارج کشته شدند و شخصی به او گفت : یا علی )ع( همه آنها کشته شدند . فرمود : ابدا به خدا قسم آنها نطفه ها یی هستند در صلب مردان و رحم زنان و هر وقت رئیسی از آنها پیدا شود تا این که آخرایشان دزدانی غازتگر شوند.
نقل شده است که در زمان پیامبری حضرت محمد (ص) در مکه مسجدی وجود داشت به نام مسجد (جنان). روزی حضرت علی (ع) به همراهرسول خدا وارد این مسجد شدند . چون مسجد را خالی دیدند . حضرت علی بسیار تعجب کرد واز پیامبر سوال فرمودند که مگر هنگام نماز نیست؟ پس چرا مسلمانان به مسجد نیامدند . محمد (ص) فرمودند که ما نماز را می بندیم.آنها می آیند . به نماز که ایستادند ناگهان در مسجد
ول وله شد . حضرت علی خطاب به پیامبر فرمود یا رسول الا.. این چه صدایی است که به گوش می رسد . رسول خدا گفت: علی جان اگر می توانی به پشت سر نگاه نکن اگر هم دوست داری نگاه کن . و السلام روزی جبرئیل (ع) با رسول بزورگوار اسلام (ص) در حال صحبت بود که علی(ع) وارد شد . جبرئیل تا علی را دید بر خاست و تعظیم کرد پیامبر از جبرئیل پرسید چگونه است که این جوان را تعظیم می کنی؟ جبرئیل گفت که چرا نکنم او را بر من حق تعلیم است . حضرت پرسید که چه تعلیمی بوده است ؟
جبرئیل گفت : هنگامی که خداوند متعال مرا آفرید از من پرسید تو کیستی ؟ و من کیستم ونام تو چیست و نام من چیست ؟ من در جواب متحیر ماندم و همچنان متحیر و ساکت بودم که اینجوان در عالم نور ظاهر شد و مرا تعلیم داد و گفت : بگو تو پر وردگار جلیلی و نام تو جلیل است و من بنده ذلیلم و نام من جبرئیل است .این بود تا او را دیدم تعظیم نمودم . سپس پیامبر از او پرسید :که عمر تو چند سال می باشد؟ گفت : یا رسول الا.. ستاره ای است در کنار افق که هر سی هزار سال یک بار بیرون می آید و من آن را سی هزار مرتبه دیده ام . |
|